تبلیغات
ღ♥♥♥❤❤ღعشق و پایان عشقღ❤❤♥♥♥ღ - داستان واقعی...

ღ♥♥♥❤❤ღعشق و پایان عشقღ❤❤♥♥♥ღ

داستان واقعی...

سلام...

این داستانو اتفاقی تو ی وب خوندم!!!!

دیدم داستان عاشق شدن و بقیه اتفاقاتش چه قدر شبیه داستان عاشقیه خودمه!!!

حتی اسمه معشوقه ی این اقا پسره هم{اقا احسان} هم با اسم عشق منم یكیه!!

خلاصه خیلی باهاش حال كردم

ای مطلب  رو هم بی اجازه برداشتم...

ایشالا ببخشه...


ادامه مطلب

دقیقا دو سال و سه ماه پیش تو راه مدرسه ب خونه ک مشغول صحبت کردن با دوستم حسین بودم



که ی دفعه چشمم افتاد ب ی دختری تا چشماش رو دیدم دست وپام رو گم کردم از حسین پرسیدم



اونو میشناسی گفت اره میشناسمش تو باشگاه خودمونه اسمش نرگس /از اون روز حسم نسبت به


دنیا عوض شد انگار وقتی چشماش رو دیدم انگار دنیام رنگ تازه ای گرفته بود


چند روز بعد رفتم باشگاه ثبت نام کردم نرگس هم اون جا بود سلام کردم ولی جوابم رو نداد .اون



روز بچه ها دو به دو با هم تمرین کردن من موندم تنها که سنسی گفت یکی از دخترا بیاد تکنیک



یادش بده از شانس خوب من  نرگس اومد قبلا تمرین کرده بودم ,تکنیک ها رو بلد بودم نرگس


پرسید چیزی بلدی ? منم مات و مبهوت نگاهش میکردم و بدون توجه ب سوالش جواب دادم نه ,


,وقتی داشتم تکنیک انجام میدادم حسابی صورتم قرمز شده بود نمیدونستم چکار کنم ,کلاس تموم


شد رفتم خونه ,همش فکر میکردم چطور شماره بهش بدم تمام شب رو بیدار موندم و ب نرگس فکر


میکردم .دیگه احسان احسان قدیم نبود دیگه امید زندگی پیدا کرده بود ,هر روز ب خاطر این که ی


لحظه  ببینمش از مدرسه جیم میزدم ومیرفتم سر راه خونشون ,اونم ی جورایی فهمیده بود ک


دوستش دارم ولی بروز نمیداد, چند ماه ک گذشت دل رو زدم ب دریا  گفتم هر چه بادا باد ,ساعت نه


و نیم شب بود تنها داشت میرفت خونه منم پشت سرش بودم تا کوچه رو خلوت دیدم دقیقا یادم میاد


صداش زدم نرگس خانوم " 'گفت بله جلو تر رفتم شماره رو کشیدم بهش  اما حرفی نزدم  اونم


گفت اولا من از کسی شماره نمیگیرم بعدش هم اگه بگیرم از اشنا نمیگیرم ووووووواییی اون موقع


چحالی شدم "حالم از زندگی و دنیا و خانواده و .... ب هم میخورد انگار تو جهنم زندگی میکردم


,رسیدم خونه ی دفتر باز کردم و درد دلمو خط خطی کردم داخلش شروع کردم ب نوشتن شعر


دیگه ی دنیا غم و ی کاغذ و ی خودکار شدن همدم تنهاییم امیدم رو کاملا از دست داده بودم ولی


وقتی دو باره تو باشگاه دیدمش حس کردم اگه اون تو زندگیم نباشه همون زندگی هم نباشه بهتره


.بعضی از روزها بود 1ساعت انتظار میکشیدم تا حتی چند ثانیه ببینمش ,تو گرما ,سرما


,شرجی,بارون برام فرقی نمیکرد چند ماه بعد دیگه دفتر 60برگ شعرم پر شده بود اون روزها چ


عالمی داشت شب ها نمیخوابیدم و درمورد خودم و خودش شعر مینوشتم غافل از این ک اون


نمیدونست من چقدر دوستش دارم ,صبرم سر رسیده بود تصمیم گرفتم ک دوباره ابراز علاقه


کنم این بار فکر کردم نامه بدم بهتره ,شاید باور کردنی نیست ولی 3 روز نخوابیدم تا تونستم ی


نامه بنویسم ک بنظر خودم اون بفهمه چقدر دوستش دارم, چند روز مدموم میرفتم سر راه مدرسش


ولی هر بار جرئت نمیکردم ترس از این ک جواب منفی بده ازارم میداد,ی روز زمستانی ساعت 7/5


صبح رفتم دنبالش تو ی جای خلوت صداش زدم نرگس خانوم ,گفت: بله جلوتر رفتم و سلام


کردم جوابم رو داد >نامه رو کشیدم بهش ,گفت این چیه؟گفتم بگیرش   وقتی گرفتش  گفتم خدا


حافظ  اونم گفت ب سلامت گفتم تمام شد دیگه هر چی صبر کردم الان دیگه جوابش مثبت /اون روز


صبح انقدر خوشحال بودم ک سر از پا نمیشناختم رفتم تو مدرسه بچه ها ی کلاس رو ساندویچ


دعوت کردم سر کلاس معلم درس میداد ولی من تو فکر نرگس بودم تو راه خونه بودم ک ی شماره


ناشناس زنگ زد ج دادم  ی پسر بود...نمیخوام بگم کی بود و چی گفت  فقت میدونم با


حرف هاش داغونم کردداغون داغون اون روز تو خونه با خانواده تو کوچه با بچه ها دعوام شد انقد


ب هم ریخته بودم ک از ساعت دو ظهر تا دونیم شب تو خیابون قدم میزدم و غصه میخوردم  شاید


پیش خودتون بگید مگه این نرگس کیه ولی عشق ک کیه و چیه رو نمیشناسه /رسیدم خونه اولین


کاری ک کردم این بود ک دفتر شعرم رو اتیش زدم  تصمیمم رو گرفته بودم ک دیگه فراموشش


کنم اول اسمشو رو ناخنم حکاکی کرده بودم پاک کردم پوستر اول اسمشو رو دیوار اتاقم کندم اما


عشقی ک تو قلبم بود رو چکار میکردم اونو  هیچ طوری نمیشد از قلبم بیرون کرد یا کند   چند ماه


بهد احسان شد همون احسان قدیمی دیوونه ی نرگس دو باره شروع کردم ب شعر نوشتن اما این


بار داغون تر و اواره تر و خراب تر .خیلی واسم سخت بود ک هر صبح با امید این ک امروزه ک


بتونم باهاش باشم از خواب بیدار بشم شب دو باره نا امید ب خواب برم// الان حتی مرور کردن اون


روز ها واسم مشکله حدود دو سال از این ک دنبال نرگس بودممیگذشت و من هنوز نتونسته بودم


حرف هامو کامل بهش بگم چند وقت بعد بالا خره شمارش رو ب هر مکافاتی ک بود پیدا کردم بهش



زنگ زدم جواب نداد اسدادم و هر چی ک تو دلم بود رو بهش گفتم ازم خواست ک


شعر ها رو ببرم باشگاه براش.تو راه باشگاه همش تو فکر این بودم ک نظرش در موردم چیه


رسیدم در باشگاه ضربان قلبم به شدت تند و نا مرتب میزد رفتم داخل شعر ها رو زاشتم روی جای


کفشی و رفتم لباسام رو پوشیدم و رفتم تو سالن از اونجا فقط حواسم ب نرگس بود و ب عکس


الاملش  ب نظرم اون موقع از شعر ها خوشش اومد "همش چشمام ب برگه های شعر بودن ک تو


دستشون جا ب جا میشدن /کلاس تموم شد رفتیم تو رختکن از تو سوراخی در داشتم نگاه میکردم


دیدم نرگس شعر ها رو داد ب سنسی منم حاج وواج نگاهشون میکردم نمیدونستم ب سنسی چی


بگم سرمو انداختم پایین وزدم بیرون اومدم نشستم یر کوچهی خودمون خراب و اواره مثل


گنجشکی ک خونشو تو زمستون سیل بردهنرگس اومد از جلوم رد شد داشت سمت خونشون


میرفت اولین بار بود ک نرگس رو اون طوری میدیدم انگار خجالت میکشید ازم بعد از چند ساعت 


اس


دادگفت میخوام باهت باشم از تعجب داشتم شاخ در میووردم گفت نباید کسی بفهمه


منم قبول کردم چند وقت با هم بودیم بعدش به هم زدیم ولی دوباره چند وقت بعد دوباره برگشتیم


با هم....الان سه ساله ک من عاشقشم تو این س سال کوچکترین کلمه ای


ک در حد توهین باشه چ پشت سرش چ جلوشبهش نگفتم تو این سه سال روز ب روز بیشتر


عاشقش میشدم و بیشتر دوسش داشتم و الان هم دارم تا ب پام بمونه ب پاش میمونم  اگه هم نموند


با یادش میمونم ....



+ نوشته شده در شنبه 15 تیر 1392 ساعت 13:11 توسط سیاوش | نظرات()